آویساآویسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره

آویسا

آویسا وآترا

آترا ی قشنگم دقیقا" یک سال و نیم از آویسای من بزرگتره ببینید چقدر این تفاوت سن محسوسه! همیشه از اینکه آویسا تو فامیل همبازی داره خوشحال بودم اما هنوز برای اینکه با هم بازی کنن خیلی راه دارن فعلا" که خیلی کوچک هستن! ...
2 دی 1391

فرار از آلودگی تهران

دو روزی که تهران از شدت آلودگی تعطیل شد منم فرصت را غنیمت شمردم و به همراه مامان ،بابام ، خاله رویا ، نگین و  آویسا قشنگم رفتیم شمال .البته بدون بابا رضا که قسمت بدش فقط همین بود! هوا به شدت مطبوع و عالی بود و خدارا شکر ریه هامونو پر اکسیژن کردیم. بخور مامان جون ویتامین "ث" بدنتو تامین کن! جارو و خاک انداز را تو دست دلبند گریز پای من دیدین! گیر داده بود حیاط را جارو کنه!   زیبای من در میان برگهای پاییزی!   ...
20 آذر 1391

منو این همه خوشبختی محاله!

وای عشق قشنگ من دیروز 19 آذر منو به اسم صدا کرد!                           با تشدید شدید روی م و ن تند تند میگفت : مانا! و خودش از ذوق و خنده من متعجب میشد و می خواست دوباره منو بخندونه   دوباره صدام میکرد و گاهی که قاطی میکرد مونا میگفت! فسقلی نازم خیلی خیلی دیروز از خوشی سرشارم کردی! راستی آویسا قبل از گفتن اسم من یکهفته قبل اسم بابا را هم یاد گرفته بود و با زبون خودش رضا را "شزا" میگفت! الهی من فدات بشم گل من (اما چون سفر بودیم نتونستم بنویسمش.اما سر این "شزا " گفتنش کلی خندیدیم چون ا...
20 آذر 1391

اولین مسواک

آویسا جون مامان دیگه ده تا دندون داری و همزمان دو -سه تا دیگه هم در حال درآمدنه   خانوم کوچولوی من از این به بعد باید با مسواک زدن آشنا بشی برای همین این مسواک را به انتخاب خودت خریدم ! البته فعلا" فقط جنبه بازی داره تا بهش عادت کنی     میوه های موردعلاقت هم نارنگی و موزه ، به قول خودت : "نارنی" و"مو" دیروز آترا گلی و خاله بهار عزیزم اومدن پیشمون خیلی خوش گذشت فقط حیف که کم موندن حتی نرسیدم ازشون عکس بگیرم   آترا خوشگلم عاشقتم عسل!  ...
10 آذر 1391

از حسین پناهی

      چشمان ِ تو گل ِ آفتابگردانند                                                    به هر کجا که نگاه کنی ، خدا آنجاست ...                                                   ...
10 آذر 1391

یک روز آبانی

صبح روز شنبه ساعت حدود هشت .... من هنوز خونه ام و نرفتم سر کار... آویسا خیلی شیرین خوابیده دلم نمیاد بیدارش کنم ،توی خواب و بیداری کلی لباس گرم تنش کنم و با آژانس، که نمیشه از راننده هم توقع کمک برای حمل یک طفل نیمه خواب ،ساکش ،کیفم،،ظرف غذام و احتمالا" بارونیم راداشت، بریم خونه مامانم بعد با کلی التماس و گریه دخملی برای ممانعت از رفتنم مواجه بشم ومجبور بشم با دل ریش ترکش کنم...هر چند هر بار مامان و بابام میگن این گریه ها فقط یک دقیقه طول میکشه، باز منو نه برای آویسا بلکه برای اون دو تا نازنین که باید سرگرمش کنن به فکر میبره:) ساعت هشت و نیم شد... هنوز خونه ام و توی این فرصت صبحانم را کامل خوردم... آویسا همچنان خوابه و من...
29 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آویسا می باشد