آویساآویسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره

آویسا

بغلم کن!

برخی از ترفندهای جدید برای دلبری از مامان برای بغل کردن آویسا بانو: - "عشق من !بغلم کن!" -" آخ ! آخ! کمرم درد میکنه!" - " مانا ببین تو کفشم سنگ رفته! نمی تونم راه برم!" - " مانا ! ماشین میاد ! می ترسم، بغلم کن!" _ " مامان مواظبم باش ! بغلم کن!"   من : آویسا جونم من خسته شدم ، کمرم دردمیگیره بیا خودت راه بیا ! آویسا: نه نه نه! مانا بغلم کن! من : آویسا من باهات قهرم ! دیگه با من حرف نزن! (قیافه من در حین این گفتگو ) آویسا : مانا من دختر خوبیم ! من خودم راه میام ...
28 مرداد 1392

اسم اینکار را چی میشه گذاشت؟

اسم اینکار را چی میشه گذاشت؟! با عروسکی که اینکار را میکنه چکار باید کرد؟ آویسا خانوم توی محوطه میدان تره بار دستگاه آبسرد کن دیده و به اصرار می خواد بره و آب بازی کنه! و با مخالفت من روبرو میشه با کمی اندیشه دولا میشه و دستاشو روی زمین میکشه و بعد رو به من نشونشون میده و تند تند میگه :آخ آخ !مانا دستام  کثیف شده بیا بریم بشوریمش! ...
11 تير 1392

شیطونیای این روزات

آخه اینا را از کجا برداشتی عسلک؟!! فکر نمیکنی برای ماتیک زدن یا به قول خودت"باتیک" کمی زوده؟   چه حرفه ای!آینه هم اورده یه وقت دستش خط نخوره!! مامانی بیا weblog منو چک کنیم!   مامان مینا جونم این کامپیوتر شما خیلی باحال تر از اون نت بوک فسقلی ماناست !نکنه یه وقت از اونا بگیری من با این راحترم چیه ؟چرا همه بهم چپ چپ نگاه میکنن؟! بده می خوام گوشیتونو پیدا کنم؟ آخه اون تو چی میخوای شیطونک؟! می خوام به مامانی کمک کنم  چی میکشه مامانی از دست تو عسلم!به سس آخه چکار داری؟! خلاصه بگم هیچ مکان و شیئ از دست عسل بانوی ما و کنجکاویاش در امان نیست!طفلک مامان مینا که خونه زندگیشون...
9 اسفند 1391

عروسک من

اینم یکی دیگه علایق دخترکم: ایستادن جلوی میز توالت و بازی با هر آنچه روی میز هست از عطر و افترشیو گرفته تا رژ لب و کرم و لوسیون !   این عکس هم برای نشان دادن موهای عسلم که به زودی به دست آرایشگر سپرده خواهد شد!   ...
3 اسفند 1391

آویسا و عرفان

آویسا هم مثل مامانش که عاشق عرفان هست اونو خیلی دوست داره خیلی باحاله که با علاقه میره بغلش و تا صدای اونو میشنوه دخمل خوش اخلاقم شروع میکنه به خندیدن به پسر عموی خوشگلش!   ...
27 آبان 1391

اتو کشی آویسا بانو

عشقم،عمرم ،عسلم این روزا حسابی ما را شگفت زده می کنی!! امشب داشتم موهاموخشک میکردم که شنیدم مامانی داره دنبالت می گرده و متعجبه که چرا صدایی ازت نمیاد...وقتی با هم به اتاق دایی نیما رفتیم دیدیم توی تاریکی داری با دقت مقنعه منو اتو میکنی آخه نیم وجبی اینکارو چطور یاد گرفتی؟! حالا بگذریم از اینکه اصل کار خطرناکه اما دخملم می خواسته به مامانش کمک کنه منم تند تند شروع کردم با موبایل از دختر زحمتکشم که با تعجب به خنده ما نگاه می کرد عکس گرفتم   ...
9 مهر 1391

آویسا در hyper me

آویسا : من از این پوشکا می خوام تا برام نخرین از جام تکون نمیخورم! عجب اسب خوش رکابی! پیتکو پیتکو.... واقعا" چقدر خوبه تو این فروشگاهها زمین بازی میذارن! من ازهمه مخصوصا" بابایی تشکر میکنم دخترک بلا از این طرف از سرسره بالا نمیرن!   ...
14 مرداد 1391

فعلاشیر شب ممنوع شد

آویسا خانوم ما هشت ماه و بیست و پنج روزت بود که چون هنوز سرماخوردگیت کاملا" برطرف نشده بود و خانوم دکتر نخعی هم تا فروردین نمیان ناچارا بردیمت پیش دکتر اسکویی تا یک ویزیت کامل بشی و برای سفری که به امید خدا در پیش داریم مشکلی نداشته باشی. آقای دکتر گفت دیگه نیاز نداری شبها شیر بخوری و راه حلش هم اینه که اگه بیدار شدی بهت محل نذارم تا خودت بخوابی یعنی من دلم میاد؟! من دلم بیاد بابا رضا طاقت شنیدن گریه هاتونداره! خیلی کار سختیه و هنوز موفق نشدیم اما تو همون شب  اول کشف کردیم که شما می تونی خودت بلند شی و بشینی و حتی اگه محلت نذاریم دستت را به میله ها میگیری و خودت به تنهایی می ایستی  ...
24 اسفند 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آویسا می باشد