یک روز جالب!
دیشب دنبال کارها و خریدای تولد آویسا بودیم.یکدفعه تصمیم گرفتیم سر راه بریم خونه خاله شیرین. آقا یاشار-پسر خاله شکوفه- و خانومش مریم جون به همراه دختر ناز و مامانیشون آریانا اونجا بودن. آریانا 5ماه از آویسا بزرگتره، وای برخورد این دو تا فرشته باهم خیلی بامزه و جالب بود .تند تند به زبون خودشون با هم مکالمه میکردن .برای همدیگه ذوق میکردن و وای !خیلی قشنگ همدیگر را میبوسیدن! آریانای عزیز هم تندتند به قول خودش big huge به آویسا جونم میداد اندازه یک دنیا خندیدم و لذت بردم خیلی خیلی جالب بود. فقط حیف آنها شب آخری بود که ایران بودن و حالا کو تا دوباره دخترم دوست قشنگشو ببینه و باهاش بازی کنه. ...




