آویساآویسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

آویسا

آویسای 13 ماهه

آویسا دیگه کاملا" ارتباطات اشیا و آدمها و کارایی وسایل مختلف را درک میکند.مثلا" شانه را به موهاش میکشه .کلید را سمت در خونه میبره وسعی میکنه باهاش در را باز کنه  کنترل را به سمت تلویزیون میگیره و دکمه هاشو فشار میده و با نگاهش تغییرات تصویر ویا عوض شدن کانال را دنبال میکنه! دیشب هم لیوان خودشو دستش گرفته بود و رفت سمت یخچال وبا اینکه دستش نمیرسید سعی داشت با فشار دادن لیوان به بدنه یخچال درست زیر قسمت آبسرد کن و یخ ساز با تقلید از ما آب بریزد توی حمام هم یاد گرفته شیرآب را باز و بسته کنه. همه اطرافیانش را هم به اسم ونسبت میشناسه . تنها موضوعی که کمی نگرانم میکنه ترسو بودن دخترمه از چمن ، بادکنک ،جارو شارژی ، دسته چرخش و هر صدای ب...
2 مرداد 1391

آویسا در تیر 91

قسمتی از یک عکس دسته جمعی از تولد نسیم جون(دختر عمه آویسا) وقتی می خواستم بطری ها را ازش بگیرم خانوم کوچولو جلوی تلویزیون لم داده بود(دقیقا" ادای مامانشو درآورده ) در حال کشف مزه بستنی شکلاتی! خوردن شام در حالیکه شدیدا" خوابش میاد   ...
20 تير 1391

خلسه شیرین

این روزا یک حس عجیب شیرینی تو دلم موج میزنه! ازون حسایی که وقتی قراره یه اتفاقی بیفته روحم انگار که بهش الهام شده باشه پیشاپیش به استقبالش میره!نمی دونم مژده چه موهبتی ست اما هر چی هست دلچسبه!  مثل وقتایی که دارم یک رومان زیبا را می خونم و کل دورانی که کتاب دستمه تو عالم خلسه و شیرین داستان معلقم، الان هم تعلیق لذت بخش بی دلیلی را تجربه میکنم بدون کتاب ! دختر شیرینم دیگه ماهرانه تاتی تاتی میکنه   اسباب بازی محبوب این روزاش هم شده بطریهای خالی دوغ و نوشابه ! جغله بطریها را که هم قد خودشن دستش میگیره و باهاشون راه میره و اگه مزاحمش هم بشین سرتون جیغ میزنه دیگه عمرا" بذاره ازش یه عکس خوب بگیرم اصلا" جلوی دوربین بند نمیشه !...
18 تير 1391

یکسال و پنج روز گذشت

" دشت هایی چه فراخ   كوه هایی چه بلند   من چه سبزم امروز   و   چه اندازه تنم هوشیار است     ظهر تابستان است سایه هایی بی لك   گوشه ای روشن و پاك   كودكان احساس !  جای بازی اینجاست    " تو این روزا آویسا خیلی کیف می کنه هر روز با مامانم میره گردش !عصر ه اغلب یا میریم پارک یا توی محوطه شهرک میگردیم. گل من دیگه کم کم داره راه میفته. و راحت سه قدم را تنهایی راه میره (قربونش برم که مثل خرچنگ کج کج حرکت میکنه ) خلاصه اینکه شکر خدا روزهای خوب و شیرینی داریم و لحظه ای نیست که به خاطر این خوشی شکرگزار نباشم ...
31 خرداد 1391

یک سال گذشت

میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند. چیزی نادر به زندگی آغاز می‌کند؛ با شادی و اندکی درد. روزانه به گونه‌ای نمایان برمی‌بالد؛ بدان ماند که نادرۀ نخستن است، و نادرۀ آخرین   "بهترین و ناب ترین دنیا ، دختر نازم! سالروز قدم گذاشتنت به دنیای نور و رنگ خجسته باد"
25 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آویسا می باشد