آویساآویسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

آویسا

منو این همه خوشبختی محاله!

وای عشق قشنگ من دیروز 19 آذر منو به اسم صدا کرد!                           با تشدید شدید روی م و ن تند تند میگفت : مانا! و خودش از ذوق و خنده من متعجب میشد و می خواست دوباره منو بخندونه   دوباره صدام میکرد و گاهی که قاطی میکرد مونا میگفت! فسقلی نازم خیلی خیلی دیروز از خوشی سرشارم کردی! راستی آویسا قبل از گفتن اسم من یکهفته قبل اسم بابا را هم یاد گرفته بود و با زبون خودش رضا را "شزا" میگفت! الهی من فدات بشم گل من (اما چون سفر بودیم نتونستم بنویسمش.اما سر این "شزا " گفتنش کلی خندیدیم چون ا...
20 آذر 1391

اولین مسواک

آویسا جون مامان دیگه ده تا دندون داری و همزمان دو -سه تا دیگه هم در حال درآمدنه   خانوم کوچولوی من از این به بعد باید با مسواک زدن آشنا بشی برای همین این مسواک را به انتخاب خودت خریدم ! البته فعلا" فقط جنبه بازی داره تا بهش عادت کنی     میوه های موردعلاقت هم نارنگی و موزه ، به قول خودت : "نارنی" و"مو" دیروز آترا گلی و خاله بهار عزیزم اومدن پیشمون خیلی خوش گذشت فقط حیف که کم موندن حتی نرسیدم ازشون عکس بگیرم   آترا خوشگلم عاشقتم عسل!  ...
10 آذر 1391

از حسین پناهی

      چشمان ِ تو گل ِ آفتابگردانند                                                    به هر کجا که نگاه کنی ، خدا آنجاست ...                                                   ...
10 آذر 1391

یک روز آبانی

صبح روز شنبه ساعت حدود هشت .... من هنوز خونه ام و نرفتم سر کار... آویسا خیلی شیرین خوابیده دلم نمیاد بیدارش کنم ،توی خواب و بیداری کلی لباس گرم تنش کنم و با آژانس، که نمیشه از راننده هم توقع کمک برای حمل یک طفل نیمه خواب ،ساکش ،کیفم،،ظرف غذام و احتمالا" بارونیم راداشت، بریم خونه مامانم بعد با کلی التماس و گریه دخملی برای ممانعت از رفتنم مواجه بشم ومجبور بشم با دل ریش ترکش کنم...هر چند هر بار مامان و بابام میگن این گریه ها فقط یک دقیقه طول میکشه، باز منو نه برای آویسا بلکه برای اون دو تا نازنین که باید سرگرمش کنن به فکر میبره:) ساعت هشت و نیم شد... هنوز خونه ام و توی این فرصت صبحانم را کامل خوردم... آویسا همچنان خوابه و من...
29 آبان 1391

آویسا و عرفان

آویسا هم مثل مامانش که عاشق عرفان هست اونو خیلی دوست داره خیلی باحاله که با علاقه میره بغلش و تا صدای اونو میشنوه دخمل خوش اخلاقم شروع میکنه به خندیدن به پسر عموی خوشگلش!   ...
27 آبان 1391

تقدیر و تشکر

تنها کسیکه همیشه به نظرات من در بچه داری احترام میذاره و تفاوت بین بزرگ کردن و نگهداری از یک شیرخوار را در زمان حال با زمان خودشون درک میکنه و حتی دقت منو در اهمیت به موضوعاتی که از نظر علمی با زمان خودشون فرق کرده تحسین میکنه مامانمه! مامان خوبم دستتو هزاران بار میبوسم.تو نه تنها بزرگترین حامی من هستی و همیشه در لحظاتی که بهت نیاز دارم در کنارمی بلکه همواره توی این دوران که هورمونای لعنتی از من یک آدم کم طاقت و غرغرو ساخته اند به درددلهام گوش دادی و نصیحت های به جات مانع اختلاف من با بقبه اطرافیانم شده! مامان گلم اگه تو و همدردی ها و صحبتای حکیمانت نبود من واقعا" در خیلی جاها میشکستم! همه تازه مادران میدونن که ماههای اول بچه داری...
27 آبان 1391

نفس

هر چه رو برمی گردانم تو را بیشتر می بینم جزیره ای هستم در آب های شیدایی از همه سو به تو محدودم. هزار و یک آینه تصویرت را می چرخانند از تو آغاز می شوم در تو پایان می گیرم دیگه حتی لحظه ای هم بدون تو نمی تونم نفس بکشم! حتی شبا که خوابی دلم برات تنگ میشه دلم برای بوسیدن و بوییدنت تنگ میشه! چقدر با اومدن تو همه چیز تغییر کرده! به نظر من اینقدر که تولد یک کودک زندگی را تحت شعاع قرار میده ازدواج این تغییر را ایجاد نمیکنه!   ...
27 آبان 1391

گهواره هم کوچک شد!

از اونجاییکه دخترکم ماشاا.. حسابی بزرگ شده ما ترسیدیم بیشتر از این توی گهوارش بخوابه چون معمول این گهواره تا وزن 6.8 کیلوگرم هست ! برای همین گهواره را از پایه هاش جدا کردیم و موقتا" گذاشتیمش روی پا تختیهامون! اما فکر نکنم زیاد بتونیم ازش به این طریق استفاده کنیم و کم کم باید خانوم کوچولو بره تو اتاق خودش مطمئنا" تا آویسا شبا برای شیر خوردن بیدار میشه توی یک اتاق دیگه بودن خیلی سخته از طرفی هم اصلا" دلم نمی خواد بیارمش توی تخت خودمون و عادت کنه تو رختخواب ما بخوابه! دخملم خیلی شیرین شده ! تا نگاش میکنم بهم میخنده و کلی شکلک در میاره!         ...
27 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آویسا می باشد