آویساآویسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

آویسا

عشق مانا

همه کلمات و جمله های مفهوم و نامفهومتو می فهمم همه چیز به زبان خودت میگی و چقدر شیرین و لذت بخشه شنیدن صدای قشنگت. اما دختر قشنگم گاهی وقتایی که چیزی می خوای و من منظورت را نمی فهم ،روزایی که گرسنه شده ای و غر می زنی و من کلافه میشم چون باز هم علت بی قراریت را متوجه نشدم یا زمان خوابت رسیده و من باز غافل شدم عذاب وجدان میگیرم تا جائیکه گریه ام میگیره !       عاشق موسیقی سنتی هستی اینو بارها وقتی با همه وجود محو ستار زدن آقای حائری میشدی و یا با شنیدن صدای شهرام ناظری تو ماشین ساکت و آروم میشینی کشف کردم! یک شب وقتی خونه خاله شیرین بودیم و آقای حائری ستار میزد تو شروع کردی به آ آ کردن و خوندن ...
15 بهمن 1391

جمعه و پارک

امروزهوا عالی بود از معدود روزایی که هوای تهران ظاهرا آلوده نبود ما هم شال و کلاه کردیم ورفتیم پارک ...
13 بهمن 1391

رنگ انگشتی

آویسا عاشق نقاشی کردنه و هر جا مداد و کاغذ ببینه تتند تند میگه "نقانی""نقانی" اما من خیلی از مداد و ماژیک می ترسیدم برای همین براش رنگ انگشتی خریدم اما دخترک تمیزم از اینکه دستاش کثیف بشه بدش میاد و از نقاشی با انگشت زیاد استقبال نمیکنه ! البته برای بار اول یک تست میکنه و بعد میره سر قوطی ها و دراشون و با اون بازی میکنه   و اینم حاصل اولین تلاش عزیز دلم برای آشنایی با رنگ انگشتی!   ...
13 بهمن 1391

تولد مهیار جون

پنجشنبه تولد مهیار پسر دختر عمه بابا رضا دعوت بودیم. جشن خیلی خوب و مفصلی بود اما متاسفانه بغلت خراب شدن دوربینم و شیطنت عزیزدلم نتونستم عکس خوبی بگیرم  حاصل تمام تلاش من برای گرفتن عکس: این دختر خانوم ناز با این لباس خوشگل بامزه هم سروین جونم می باشد و اون آقای تپل مهیار خان است که متاسفانه آویسا چون ازشون خیلی کوچیک تر بود باهاش بازی نمی کردن:( راستی همینجا اعتراف میکنم به ناچار برای اولین بار اجازه دادم آویسا چیپس بخوره!نمیشد کاریش کرد همه می خوردن و کوچولوی من دلش می خواست ببینه این خوراکی محبوب چیه که همه بچه ها میرن سراغش!؟ ...
13 بهمن 1391

آویسا و عمو پورنگ

این روزا اینقدر به برنامه عمو پورنگ علاقه پیدا کردی که مجبور شدیم cd هاشو هم برات بخریم چون هر وقت پرنسس خانوم دلش برای ایشون تنگ میشه اگه بلافاصله نبینش غوغا به پا میکنه! ...
9 بهمن 1391

خلیج فارس زیبای ما! قسمت اول

خدای من خیلی خیلی سفر خوبی بود! بی مقدمه میگم 4روز رفتیم کیش و اندازه دو سال شارژشدم:) جای همگی خالی بود... دردانه ما هم خیلی خیلی خوش گذروند اصلا" فکر نمیکردم اینقدر مفهوم خوشگذرونی و سفر را درک کنه  بازی با آینه و نی نی اون تو لحظه ورود به هتل و در حال کنجکاوی محل مورد علاقه آویسا : تراس اتاقمون در حال تماشا ی "دیا" و "دو دو ها"(دریا و جوجو ها) ای خانوم بلا دوباره اومدی تو تراس!؟ دخترم هنوز از گلها می ترسه!!! قیافشو ببین! اینم مامان مانا و آویسا!   ...
30 دی 1391

کیش قسمت دوم

هوای کیش واقعا" عالی بود یعنی بهتر از این نمیشد. آویسا جون هم حسابی با دریا دوست شده بود و تا چشم باز میکرد میگفت :"دیا" جای پای دخترکم دخترک و باباش ! دخترک و مامانش در پارک دلفین ها دخترک و طاووس ژستشو! عشق منی تو!   ...
30 دی 1391

عواقب واکسن شش ماهگی

دیشب خیلی شب بدی بود! دیروز آویسا واکسن زد مثل هر بار حالش خوب بود و تا شب از تب خبری نبود حتی جای واکسنش درد هم نداشت و پاشو مثل همیشه تکون میداد و بازی میکرد. شب چون بابا رضا میخواست بره ماموریت ما رو آورد خونه مامانی تا چند روزی اونجا باشیم ساعت 12 که اومدم قطره استامینوفن که تنها چیزیه که آویسا ازش بدش میادرا بهش بدم یکهو بچم اوق زد و کلی استفراغ کرد وهمه رختخواب من و خودش و لباسای دوتامون کثیف شد.از اون به بعد هم به خاطر فشار استفراغ زیاد و مزه بد دهنش کلی گریه کرد .کمی بعد تب زیادی کرد شیر نمیخورد آب هم لب نمیزد و فقط ناله میکرد .نصف شب با آهنگ لالایی" چرا "خوابوندمش و خودم برای کنترل دمای بدنش و از شدت ناراحتی برای ناله هایی که در میا...
26 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آویسا می باشد