آویساآویسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

آویسا

اسم اینکار را چی میشه گذاشت؟

اسم اینکار را چی میشه گذاشت؟! با عروسکی که اینکار را میکنه چکار باید کرد؟ آویسا خانوم توی محوطه میدان تره بار دستگاه آبسرد کن دیده و به اصرار می خواد بره و آب بازی کنه! و با مخالفت من روبرو میشه با کمی اندیشه دولا میشه و دستاشو روی زمین میکشه و بعد رو به من نشونشون میده و تند تند میگه :آخ آخ !مانا دستام  کثیف شده بیا بریم بشوریمش! ...
11 تير 1392

مادرانه

-ناز من عاشق کتاب خوندن شده تا اون اندازه که یک کتاب را هر دفعه باید بارها و بارها خوند و باز خسته نشد! توی کتاباش "موشه شلوار گلدار می پوشه " را از همه بیشتر دوست داره! و توی همه شخصیت های کتاب عاشق" آقا فیل چاقالو "شده - عسلکم بلده تا 20 بشمره : فقط فقط با سه تا غلط ! - اسم ماشینا را هم داره یاد میگیره ، ماشین بابایی ، عمه و عمو علی را بخوبی میشناسه و تو خیابون نشون میده ! اما ازش اگه بپرسن ماشین بابا رضا چیه تند میگه : بنز میخره! _ خب لابد بچم یه چیزی میدونه!!!- - دخترک بانمکم یکساله که اضافه وزن نداشته ، هر بار چکاپ دکتر میگه طبیعیه! آیا واقعا" طبیعیه؟؟؟ چرا به این دکترا ایمان ندارم   - عشق من دوست دارم ، دلم هر روز بیشت...
8 تير 1392

بالاخره روز موعود فرا رسید(1)

یکشنبه شب تولد آویسا جونم را باباومامان نازنین و عزیزم توی کافه کاره یک کافه -رستوران بسیار بسیار شیک به عنوان کادوی امسالش جشن گرفتن . همه چی خیلی خیلی خوب و عالی بود، فقط جای مامانی مریم و بابایی گیلی(آویسا بابا اسماعیل را به خاطر بازی گیلی گیلی حوضک بابایی گیلی صدا میکنه!)خیلی خالی بود آترا جون عاشق کادوی دایی ایمان شده بود:)) ...
4 تير 1392

ما به خرداد پر حادثه عادت داریم!

ما به خرداد پر حادثه عادت داریم :هر سال رضا به خنده به خاطر تعدد متولدین این ماه (دخترک شیرین گندمکمون، من ، یایایی اسماعیل ، بابایی حمید، عمو علی و خاله نگین) این جمله را تکرار میکنه! امسال هم یک دوست عزیز سفر کرده در پیغام تبریکش برام این جمله را به منظور اشاره به انتخابات نوشته بود  امسال خرداد پر بود از حوادث شاد، مردم شاد بودند و درست روز میلاد ما تو خیابان میرقصیدند! اما من باز فقط به یاد سالروز تولدم در چهارسال پیش بودم! هر چه میکنم نمی تونم برای شریک بودن تو این شادی با مردمم به یقین برسم    " خداوندا شادی شیرینشان حباب نباشه ! امید وارم 25 خرداد امسال نوید بخش روزهای بهتری شه!"   اما من افسردم ! نه طعم هن...
27 خرداد 1392

داستان تولد

  -شب تولدمان است و من مثل هر سال پرم از حسی عجیب! همیشه سالروز تولدم را دوست داشتم و برام روز خاصی بوده و حالا که این روز را با تو شریکم این حس خوب ناب تر شده! گل بابونه من! بوی عطر نفست توی اتاق پیچیده و مامان را برده به دو سال پیش که همچین شبی پر از دلهره و شوق تا صبح نخوابید، شبی که تا صبح با نوزادی که قرار بود روز میلاد خودش متولد بشه سخن می گفت و به هم قول دنیایی بهتر و شایدزیبا تر را می دادندو البته که دنیای مامان با تولد تو زیبا تر و رنگین تر شده!! دخترک نازنینم هیچ وقت دلم نمی خواد تا خودت بتونی درکش کنی از زشتیها و سختیهای زندگی بیرون از خونه برات بگم ،تو در پناه عشق اطرافیانت و در امان آغوش ما خوشبخت باش و شاد! کودکی یعنی ه...
25 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آویسا می باشد