داستان تولد
-شب تولدمان است و من مثل هر سال پرم از حسی عجیب! همیشه سالروز تولدم را دوست داشتم و برام روز خاصی بوده و حالا که این روز را با تو شریکم این حس خوب ناب تر شده! گل بابونه من! بوی عطر نفست توی اتاق پیچیده و مامان را برده به دو سال پیش که همچین شبی پر از دلهره و شوق تا صبح نخوابید، شبی که تا صبح با نوزادی که قرار بود روز میلاد خودش متولد بشه سخن می گفت و به هم قول دنیایی بهتر و شایدزیبا تر را می دادندو البته که دنیای مامان با تولد تو زیبا تر و رنگین تر شده!! دخترک نازنینم هیچ وقت دلم نمی خواد تا خودت بتونی درکش کنی از زشتیها و سختیهای زندگی بیرون از خونه برات بگم ،تو در پناه عشق اطرافیانت و در امان آغوش ما خوشبخت باش و شاد! کودکی یعنی همین ! رقص و بازی و آواز......
- قرار بود روز تولدت یعنی شنبه را بابا حمید تو "کافه کاره"جشن بگیره چون بابایی اسماعیل کمی کسالت داشت و شنبه هم وقت دکتر جشن به یکشنبه موکول شد!
- چیلر های کافه خراب شده و ٨٠% تا یکشنبه درست نمیشه !
-مامانی و بابایی گفتن بی خیال مهمونی بیرون از خونه بشیم و خونه خودشون روز پنجشنبه جشن بگیرن !!!
- اما عمه مهناز اینادوشنبه تا جمعه می خوان برن سفر!!!!
- دوباره شورا برنامه را عوض کرد و تا اطلاع ثانوی اگه سنگ ار آسمون نباره جشن میلادت را شب نیمه شعبان میگیریم:)) مکان :فعلا" نامعلوم!
- و اما امروز ناهار خونه عمه مهناز جون دعوت شدیم و شام نیز هم!
بعد شام در حال تماشای تلویزیون بودیم که با نوای تولدت مبارک و نور شمع و آهنگ خنده و دست بچه ها سورپریز شدیم! من:
بابا رضا :
آویسا :
بچم از ذوق و تعجب هنگ کرده بود و فکر میکرد این یه بازی جدیده و خودش هم دست میزد و تولد مبارک میخوند
کادو هم گرفت : یه عروسک سندی بسیار بسیار زیبا که به قول عمه پیش درامد کادوی اصلیشه که در روز جشن خواهد گرفت!!!( شرمندمون کردن به خدا!!)
و اما من هم بی نصیب نموندم از همسر عزیزم یک دستبند زیبا که فکر کنم بازم از کارای عقیق باشه هدیه گرفتم
(رضای خوبم مثل همیشه خوش سلیقه و بزرگواری)
- راستی امروز هم رضا با آقای ثابت و پسرا رفتن بازار گل و کلی گل و گلدونای خوشگل خریدن که از اون میون دوتاش به طور خاص هدیه من و آویسا بود
- اولین تبریک را سه روز زودتر از دوست خوبم الهام گرفتم و شیرین ترین را از آتنای نازنینم که با اینکه ایران نیست مثل پارسال باهام تماس گرفت و یک دنیا خوشحالم کرد_آتنا جونم !دوست خوب و عزیزم ! امیدوارم توی استرالیا در کنار همسر عزیزت جای مارا هم خالی کنید
و یک عکس از خودتون و اون کانگروهای معروف برامون بفرستین


داستان تولد
