آویساآویسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

آویسا

داستان تولد

1392/3/25 0:35
نویسنده : مانا
465 بازدید
اشتراک گذاری

 

-شب تولدمان است و من مثل هر سال پرم از حسی عجیب! همیشه سالروز تولدم را دوست داشتم و برام روز خاصی بوده و حالا که این روز را با تو شریکم این حس خوب ناب تر شده! گل بابونه من! بوی عطر نفست توی اتاق پیچیده و مامان را برده به دو سال پیش که همچین شبی پر از دلهره و شوق تا صبح نخوابید، شبی که تا صبح با نوزادی که قرار بود روز میلاد خودش متولد بشه سخن می گفت و به هم قول دنیایی بهتر و شایدزیبا تر را می دادندو البته که دنیای مامان با تولد تو زیبا تر و رنگین تر شده!! دخترک نازنینم هیچ وقت دلم نمی خواد تا خودت بتونی درکش کنی از زشتیها و سختیهای زندگی بیرون از خونه برات بگم ،تو در پناه عشق اطرافیانت و در امان آغوش ما خوشبخت باش و شاد! کودکی یعنی همین ! رقص و بازی و آواز......

- قرار بود روز تولدت یعنی شنبه را بابا حمید تو "کافه کاره"جشن بگیره  چون بابایی اسماعیل کمی کسالت داشت و شنبه هم وقت دکتر جشن به یکشنبه موکول شد!

- چیلر های کافه خراب شده و ٨٠% تا یکشنبه درست نمیشه !

-مامانی و بابایی گفتن بی خیال مهمونی بیرون از خونه بشیم و خونه خودشون روز پنجشنبه جشن بگیرن !!!

- اما عمه مهناز اینادوشنبه تا جمعه می خوان برن سفر!!!!

- دوباره شورا برنامه را عوض کرد و تا اطلاع ثانوی اگه سنگ ار آسمون نباره جشن میلادت را شب نیمه شعبان میگیریم:)) مکان :فعلا" نامعلوم!

- و اما امروز ناهار خونه عمه مهناز جون دعوت شدیم و شام نیز هم! خوشمزه بعد شام در حال تماشای تلویزیون بودیم که با نوای تولدت مبارک و نور شمع و آهنگ خنده و دست بچه ها سورپریز شدیم! من:خنده

بابا رضا :تشویق آویسا :تعجب

 بچم از ذوق و تعجب هنگ کرده بود و فکر میکرد این یه بازی جدیده و خودش هم دست میزد و تولد مبارک میخوندقلب

کادو هم گرفت : یه عروسک سندی بسیار بسیار زیبا که به قول عمه پیش درامد کادوی اصلیشه که در روز جشن خواهد گرفت!!!( شرمندمون کردن به خدا!!)

و اما من هم بی نصیب نموندم از همسر عزیزم یک دستبند زیبا که فکر کنم بازم از کارای عقیق باشه هدیه گرفتمخجالت(رضای خوبم مثل همیشه خوش سلیقه و بزرگواری)

- راستی امروز هم رضا با آقای ثابت و پسرا رفتن بازار گل و کلی گل و گلدونای خوشگل خریدن که از اون میون دوتاش به طور خاص هدیه من و آویسا بودلبخند

- اولین تبریک را سه روز زودتر از دوست خوبم الهام گرفتم و شیرین ترین را از آتنای نازنینم که با اینکه ایران نیست مثل پارسال باهام تماس گرفت و یک دنیا خوشحالم کرد_آتنا جونم !دوست خوب و عزیزم ! امیدوارم توی استرالیا در کنار همسر عزیزت جای مارا هم خالی کنید چشمکو یک عکس از خودتون و اون کانگروهای معروف برامون بفرستینخنده

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان حسین جون
25 خرداد 92 8:31
تولد تولد تولدت مبـــــــــــــــــــارک





سپاسگزارم
maryam.k
25 خرداد 92 9:20
مانا و اویسا عزیز زاد روزتان میمون.امیدوارم در پناه لطف الهی روزگاران طولانی خوش خرم وسبز باشید.


ممنون دوست خوبم
خاله بهار و آترا گلی
25 خرداد 92 13:59
خاله مانای عزیزم و آویسای نازنین تولدتون مبارک....
سلامتی و شادی و خوشی باشه همیشه...


سپاس عزیز مهربونم
مامانی درسا
25 خرداد 92 15:02
عزیزم تولدت هزاران بار مبارک انشاالله همیشه سلامت و شاد باشی گلم


ممنون عزیزم
آتنا
26 خرداد 92 16:00
متشكرم شرمنده كردي من وكه با حرفات

)
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آویسا می باشد