آویساآویسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

آویسا

تولد مهیار جون

پنجشنبه تولد مهیار پسر دختر عمه بابا رضا دعوت بودیم. جشن خیلی خوب و مفصلی بود اما متاسفانه بغلت خراب شدن دوربینم و شیطنت عزیزدلم نتونستم عکس خوبی بگیرم  حاصل تمام تلاش من برای گرفتن عکس: این دختر خانوم ناز با این لباس خوشگل بامزه هم سروین جونم می باشد و اون آقای تپل مهیار خان است که متاسفانه آویسا چون ازشون خیلی کوچیک تر بود باهاش بازی نمی کردن:( راستی همینجا اعتراف میکنم به ناچار برای اولین بار اجازه دادم آویسا چیپس بخوره!نمیشد کاریش کرد همه می خوردن و کوچولوی من دلش می خواست ببینه این خوراکی محبوب چیه که همه بچه ها میرن سراغش!؟ ...
13 بهمن 1391

پنجشنبه 7 دی

این روز با عزیز دلم رفتیم مهمونی . آخ جون نیکی چه اسباب بازیهایی داره! یکتا: آویسا جون میذاری منم بازی کنم؟ سه تا فرشته در سه سن مختلف ! اولین بار که گل دخترم با پاستل نقاشی کشید(در واقع خط خطی کرد) اینم تاب نیکی جون که همه بچه ها باهاش کلی حال کردن!   و اینم یک بازی دیگه که خاله فاطمه دوست عزیز مامان یادش داد ...
11 دی 1391

تولد نوید جون

نوید خان ما 25مهر ماه تولدش بود که البته چون بدون هماهنگی قبلی و خونه مامانی مریم جشن گرفته شد ما دوربین همراهمون نبود و عرفان جون این عکسا را با موبایلش گرفت که البته کیفیت نداره اما برای یادگاری گذاشتمشون. اینقدر آویسا ذوق میکرد که انگار تولد خودش بود ! عشق مامانی تو نیم وجبی! آویسا با مامان و باباش بعد از کلی سانسور  به به چه کیک خوشمزه ای! نوید جون تولدت مبارک! ...
25 مهر 1391

اولین بار که بدون من مهمونی رفتی

آویسا و مامانش حسابی سرما خوردن ومریضن  دیروز من انقدر حالم بد بود که خونه موندم وسرکار نرفتم مامان عزیزم هم لطف کرد برای اینکه من استراحت کنم آویسا جونم را با خودش برد مهمونی  منم از فرصت استفاده کردم و از ساعت 10 صبح تا 2 بعد ازظهر خوابیدم و فقط برای ناهار بیدار شدم و فیلم کوری را که خیلی دلم می خواست ببینمش را دیدم و دورباره خوابیدم تا 5بعد ازظهر.خداییش کمبود خوابم جبران شد.اما تاچشم باز کردم دلم هوای دخترمو کرد رضا هم که اومد همش سراغ گل دخترشو میگرفت عزیز مامان این اولین باری بود که بدون ما مهمونی رفته بودی و تا ساعت 9 شب ازت دور بودیم و به قول بابا رضا "دودور" نبود که هی دورمون بچرخه و شیطونی کنه .   *"دودور" اسمی...
10 مهر 1391

یک مهمونی

یک پنجشنبه شهریوری داغ با طعم هلو و عطر چای در منزل دوستی مهربان و دوست داشتنی در کنار دوستان دوران دانشجویی و کودکان شیرینمان! امروز آویسا برای اولین بار سوار مترو شد و به کرج رفتیم تجربه جالبی بود و دخترم چون نیکی و یکتا هم در کنارش بودن اصلا اذیت نکرد و حسابی بهش خوش گذشت. آویسا ،نیکی و یکتا در حال منفجر کردن اتاق رهام   رهام جون آویسا حسابی CD هاتو بهم ریخت ! آویسا و کتابای رهام ماشینی با سه سرنشین ...
10 شهريور 1391

روزهایی پر از مهمونی وگردش

این روزای قشنگ بهاری تا حالا که خیلی خیلی خوب بوده و حسابی سرگرم بودیم.دختر گلم حسابی خوش اخلاق وخنده رو شده و با اینکه ما با این مهمونی رفتنای هر روزه برنامه خواب و خوراکشو بهم زدیم اما گلم خم به ابرو نمیاره و تا هر ساعتی که بیرون باشین دست میزنه و نانای میکنه   " این مامان همش جیغ میزنه میگه اینجا نیام اما آخه من می خوام CD بذارم!!!" "آخر سر مامانی مینا خرمن گیسوان منو کوتاه کرد " " میخوام برم پیش آترا جونم اما نمیدونم عینکم را بزنم یا این گل سر خوشگلو ؟آخه سر ووضعم خیلی برام مهمه! " " مثل اینکه این عینک بهتره! نه مامان؟" "ای خدا به دادم برس ...اینا منو کشتن... چه صدای عجیب و ترسناکی..."   ...
13 ارديبهشت 1391

آویسا در 5ماهگی(اولین عروسی)

گلدونه ی مامان دیشب برای اولین بار رفتی عروسی  جشن خاله صنم و عمو احسان تو هتل اسپیناس خلیج فارس  اما شاید دیگه حالا حالا ها نبینیشون چون دارن میرن کانادا.خیلی شب خوبی بود اما عزیز مامان آخه چرا اینقدر شما نق میزنی و با همه غریبی میکنی؟ لباس عروسی آویسا خانوم:   ...
3 آذر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آویسا می باشد